پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡اولین ها♡♡♡

اولین تولد:1390.10.25 اولین گریه:موقع تولد اولین حمام:یک روز بعداز تولد اولین مهمانی:خونه مامان جون اولین جشن تولد:تولد هستی عمو سعید1391.10.14 اولین لبخند:روز سوم برا مامان جون خندیدی اولین ناخن گرفتن:روز 5 تولد ...
22 دی 1392

♡♡♡انتخاب اسم♡♡♡

می خوام برات بگم که چی شد که شدی پرنیا... خیلی دنبال اسم گشتیم هر چی کتاب اسم ،سایت ثبت احوال و...همه رو زیرو رو کردیم.ماه های آحر شبها با بابایی می نشستیم و تو اینترنت دنبال اسم می گشتیم بابایی که از همون اول می گفت پرنیا تازه هر موقع هم که در مغازه بیکار بود اسم پرنیا رو با فونت های مختلف پیرینت می گرفت ولی باز هم قرار شد بگردیم که شاید اسم بهتری هم باشه من هم اول نظرم روی نگار و بیتا بود ما مان جون هم نازنین زهرا و شیدا رو دوست داشت اما در کل اسم هایی که انتخاب شده بود:نگار ،پرنیا،آیدا،بیتا،تینا،نیما،پویا بود که بالاخره پرنیا به معنی حریر ،زیبا ولطیف به انتخاب بابایی تایید شد. دوووستت دارم عزیزم والهی فدای اسمت و خودت...
22 دی 1392

♡♡♡شب انتظار♡♡♡

امروز 90.10.24و من طبق هر روز کارهامو می کردم تا شب. شب ساعت 10 بود و کمدی که پایین ویترین بزرگه بود رو ریخته بودم بیرون وتمییز می کردم خلاصه بعدش اومدمو دوربین فیلمبرداری رو برداشتم و از حرکات دخملم کمی فیلم گرفتم خلاصه ساعت 12 شد رفتیم بخوابیم یه کوچولو دلم درد می کرد واای خیلی استرس داشتم آخه نمی دونستم درد زایمان یا نه،دلم درد می گرفت و یک دقیقه بعدش خوب می شد اما دوباره 20 دقیقه بعدش می گرفت و خوب می شد و من خوابم می برد خلاصه حدود 20 دقیقه به 20 دقیقه دلم می گرفت و آروم می شد واای انگار اصلا حسش نبود زایمان کنم و اصلا باورم نمی شد.ساعت حدود 3 بود که مجتبی بیدار شدو اون هم نمی دونست که درد زایمان این طوریه یا نه.خلاصه ساعت حدود 4ونیم ...
22 دی 1392

♡♡♡جشن سیسمونی♡♡♡

امروز90.9.26 قراره بعدازظهر ساعت 4 سیسمونی نی نی کوچولوی منو بیارن برا سیسمونی مادرم خاله هام و عمه هام وزن داداش هام و مامان جون ومادرجون ودختر خاله ی عزیزم منصوره و... اومدندو اتاقش رو برام تزئین کردند خیلی خوش گذشت . وااای اتاقش خیلی ناز شد کاشکی زودتر می اومد دلم براش یه ذره شده الهی فدات بشم جیگرم . اینم یه چندتا عکس از اتاق پرنیا جونم.          ...
22 دی 1392

♡♡♡خاطرات دوران بارداری♡♡♡

امروز دوشنبه90.2.26 روزیه که من فهمیدم یک ماهه یه شکوفه ی ناز در وجودم روییده اصلا باورم نمی شد حالا دیگه باید از این به بعد منتظر مسافر کوچولوم بودم اول زیاد احساسی نداشتم که در تاریخ 90.4.21 روز سه شنبه اولین نوبت دکترم رو رفتم دکتر سونوگرافی گرفت من حدود 13 هفته داشتم وقتی نانازم رو دیدم همه ی اعضای بدنش تشکیل شده بودخیلی خوشحال شدم خیله دوسش داشتم اصلا باورم نمی شد خداجون مگه می شه یه شکوفه به این نازی داخل بدن من باشه عزیز من یه دستش کنار سرش بود خلاصه وقتی سونو گرفت جنسیتش رو پرسیدم اما گفت مشخص نیست واای وقتی رفتم خونه انقدر دلم براش تنگ شد     دوست داشتم دوباره ببینمش دوست داشتم هر وقت می رم دکتر سونو بگیره اما نمی ...
22 دی 1392

♡♡♡پرنیا کوچولو واولین تجربه ی برفو تولد جیگر عمه ستاره گلی♡♡♡

      سلام وروجک کوچولوی مامان چند سالی بود که از برف خبری نبود انگار می کردی برف باهامون قهر کرده بود یادم میاد دبیرستان بودم که برف حسابی اومد که بالاخره روز 16و17 دی ماه یه برف حسابی اومد و برف زمین رو سفید پوش کرد من که گفتم از پا قدم جیگر عمه برف اومد بلــــــــــــه ستاره جون هم 16 دی به دنیا اومدش انشالله اومدنش برا داداش اسی جونم هم پر برکت و صد البته خوش قدم باشه قربونش برم الهی که انقدر خوشگل و نازی شروع برف خونه ی خودمون بودیم اخماتو باز کن مامانم بعدش رفتیم خونه ی مادر شهناز اینم اوج برف فردای اون روزه بابایی این ...
22 دی 1392

♡♡♡یلدایت مبارک ماه من♡♡♡

  وقتی که قراره تو توی آسمون زندگیمون بتابی پس بذار شب هرچقدر که میتونه سیاه و طولانی باشه ماه من!   عشقم دومین شب بلنده سالت، یلدای قشنگت مبارک انشاا... رویاهای قشنگت مثله شبه یلدا بلند و مثل هندونه ی شیرینه یلدا قرمزو شیرین باشه   عمرت یلدایی ، دلت دریایی ، روزگارت بهاری   مامان جونی این دومین یلدایی هست که تو کنارمونی و حسابی توی این شبهای سرد پاییزی با شیرین کاریهات به زندگیمون گرمادادی.... امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و لبات پر از خنده باشه.....   عکسای دومین  یلدای پرنیا وروجک     مامان وبابا منو گذاشتن رو میز تا به ...
5 دی 1392

♡♡♡پرنیا و اولین دندان پزشکی♡♡♡

  سلام عزیز دردونه ی مامان الهی فدات بشم کی دندونات در اومد که حالا هشتاش خراب شده قربونت برم اصلا دلم نمیومد دندونات رو درست کنم ولی خب مجبور شدم چون چهارتا جلو دندونای بالای کامل خراب شده بود و چهارتا هم دندونهای اسیابت که روکش داد خلاصه دیروز ساعت 6 عصر نوبت داشتیم که بابایی طبق همیشه دقیق ساعت 5 اومد خونه و با مامان جون رفتیم مطب و  جیگر منو ازم جدا کردن الهی قربون اون اشکات بشم دردونه ی مامان ویک ساعت ونیم بعد آوردنت با دندونای خشگل تازه به هوش اومدی پرستار می گفت یک سات ونیم زود به هوش اومدی شیطون بلا وقتی اوردندت منو محکم بغل کردی خوابت برد پرستار اونجا که می خواست سوزن سرم رو ازدستت در بیاره تو خواب می گفتی ن...
5 دی 1392